سوژه نگار

خبری - تحلیلی

سوژه نگار

خبری - تحلیلی

سوژه نگار

..................................................
" یا رب نظر تو برنگردد " ...
..................................................

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۹ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰دی

" حقیقت این بود ؛

هر آنقدر که توانستیم کسی را خوشحال کردیم ...

به همان اندازه هم تنها ماندیم " ... 

یک خبرنگار ...
۳۰دی

" نامِ کوچکش جهاد بود ... 

نامِ خانوادگی : شهید " ... (++)

شهادتش مبارک ...

یک خبرنگار ...
۲۹دی

" جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی

به درختانِ خیابان تو عادت دارم " ... 

پ . ن :

ببینید ؛ اگر دوست دارید ... (+)

... 

اینم پُستِ حجت الاسلام شهاب مرادی در اینستاگرام ؛

گنجشک سیخی 5 هزار تومان !! ... (+)

یک خبرنگار ...
۲۹دی

استاد مشفق کاشانی شاعر پیشکسوت درگذشت ... (+)

" مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز

 لاله ها ، شعله کش از سینه داغند به دشت

در غمت ، همدم آتش جگرانند هنوز

 از سرا پرده ی غیبت ، خبری باز فرست

که خبر یافتگان ، بی خبرانند هنوز

 رهروان ، در سفر بادیه حیران تو أند

 با تو آن عهد که بستند ، برآنند هنوز

 ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر

 هم عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

 طاقت از دست شد ای مردمک دیده ! دمی

پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز " ...

یک خبرنگار ...
۲۸دی

حضور نو عروس صومعه سرایی در جلسه ی امتحان با لباس عروس ... 

شقایق رحیمیان ؛ دانشجوی سال سوم حسابداری دانشگاه آزاد اسلامی صومعه سرا در اقدامی جالب با لباسِ عروسی سر جلسه امتحان حاضر شد ... (+

عروس خانوم که – ظاهرا - علاقه ی زیادی به درس خوندن داره برای اینکه از درس ۳ واحدی حسابداری صنعتی نمره قبولی بگیره با همسرش به جلسه ی امتحان رفت ! ... :|

داماد هم ضمن استقبال از این تصمیم و همراهی اش گفت : خوشحالم که همسرم به درس خوندن علاقه داره ... 

در ضمن اون روز ؛ روزِ تولدِ شقایق خانومِ 21 ساله هم بود ... 

اما بشنوید از مسوولان دانشگاه آزاد اسلامی صومعه سرا که 10میلیون تومان وام قرض الحسنه به این زوج خوش ذوق دادند ...

و استادِ عروس خانوم هم که به خاطرش یه نمره به تمومِ دانشجویانِ اون درس هدیه داد ... :))

شهرستان صومعه سرا در غرب استان گیلان قرار داره ...

یک خبرنگار ...
۲۶دی


دوستانِ خوبم ...

از اهانت‌ اخیر مجله فرانسوی به ساحت مقدس پیامبر اعظم (ص) چه می دونید ؟! ... (++)

به نظر شما بهترین رفتار و واکنش مسلمانان به این وقایع چی میتونه باشه ؟!؟! ... (++)

یک خبرنگار ...
۲۶دی

" اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینانِ عاداتِ روزمرگی ها را کِی راهی به معنایِ واقعی زندگی است " ... ؟!

شهید سید مرتضی آوینی

یک خبرنگار ...
۲۶دی
یک خبرنگار ...
۲۵دی

تبریک برایِ پیروزی تیم ملی فوتبال ایران برابر قطر ... (+)

یوزهای ایرانی قرمز که می پوشند ... (+) بازیشون دیدنی تر میشه !! ... :))

به امیدِ قهرمانی ایران در جام ملت های آسیا 2015 

یک خبرنگار ...
۲۵دی


" خوش به حالِ تکه سنگ ...

که نداره دلِ تنگ " ... 

یک خبرنگار ...
۲۴دی

" قیمتِ وصل نداند مگر آزرده ی هجر " ...

یک خبرنگار ...
۲۳دی

سوژه ی این پُست روزی به ذهنم رسید که خبری از آخرین وضعیت هواپیمای گُمشده ی مالزی از شبکه ی خبر پخش می شد ...

پس از شنیدنِ این خبر من و یکی از همکاران - به طور همزمان - لبخند زدیم ... !!

اما علت این لبخندِ بی جا برای یک خبر تأسف بار چه بود !؟! ... :/

جوکی در موردِ این خبر یادم اومده بود که روز قبلش برام فرستاده بودند : " تجربه نشون داده به خلبان های مالزیایی نباید گفت : برو گمشو ... !! جدی می گیرن " ... !

حدس زدم اون بنده خدا هم به همین بلایِ ناخواسته دچار شده که از شنیدن خبر - ناخودآگاه - خنده اش گرفته ... !!

خیلی جدی ازش پرسیدم : کجایِ خبر خنده دار بود ... ؟!؟

گفت : نه ... !! یادِ یه جوک افتادم در مورد این خبر ... !

میگن : " خلبانِ هواپیمای مالزیایی هنوزم داره به کمک خلبان میگه : ولی همون بریدگی اول فکر کنم باید می پیچیدیم " ... !!

اینو که گفت ، همه زدند زیر خنده و یکی یکی یادشون اومد جوک هایی که درباره ی هواپیمای مالزی شنیده یا خونده بودند و صدایِ گوینده ی خبر گُم شد بین اون همه جوک و خنده و تفسیر و تحلیل های طنزگونه !! ... :|

این خوب نیست که این روزها هر مبحثی که پیش میاد به جایِ اینکه بیشتر و اول حدیث و آیه و شعر و روایت تداعی بشه برامون ؛ جوک و طنز و تمسخر یادمون میاد ... !؟!

تازه فکر کنید بخواهیم حدیث و آیه و شعر هم بگیم ... 

اول از کجا معلوم ، درست و حسابی و کامل و جامع یادمون بیاد مثلِ این جوک هایِ ریزه میزه ... !!؟

دوم اینکه معمولا تو جمع و گروه هایی که هستیم بقیه استقبال و همراهی چندانی نمی کنند ... 

ذائقه ها عوض شده و افراد – به ویژه نسلِ جوان - متأسفانه بحث های سطحی و گذرا رو بیشتر ترجیح میدن ...

نیم نگاهی به جمع هایِ امروزی نشون میده که بخش زیادی از محاورات و گفتگوهای دنیای واقعی و مجازی ما طنز و جوک و فکاهی هست ... 

اصلا چرا راهِ دور بریم ... ؟!؟

همین برنامه هایِ رادیو ، تلویزیون ، ویدئوها ، پیام ها و تصاویری که در شبکه های اینترنتی و موبایلی منتشر میشه بخشِ بزرگیش رو طنز و خنده و هجو و هزل تشکیل میده ...

همین جا باید بگم که مشکلی با طنز و خنده ی حلال نیست ...

محیط های شاد و مفرح خیلی هم مطلوب و دوست داشتنی هست اما هر چیزی حد و اندازه ای داره که من فکر می کنم این روزها این جوک گویی ها کمی زیاد تر از معمول شده ...

به خصوص +18 ها که دیگه هیچ حریمی رو نمی شناسند و آشکارا و بی پرده تو گوشی های همراهِ اکثر نوجوانان هم پیدا میشه ...

شوخی های زننده و سخیف با بزرگان و مشاهیر کشور هم که دیگه جایِ خود داره ...

یکی دو سالِ پیش که از انتشارِ پیامک‌ های طنز و هجو و شوخی با دکتر شریعتی احساسِ خطر کرده بودیم از همین تغییر ذائقه و سرگرم شدنِ نسلِ جوان و نوجوان با مسائل سطحی گفتیم ... (+)

اشکالِ کار اینجاست که در عصرِ انفجارِ اطلاعات ما بمبارانِ جوک شده ایم و به روی خودمون هم نمیاریم ... !!

گرچه خدا رو شکر همه این طور نیستند و این حال و هوایِ بخشی از جامعه هست اما همین رو هم نمیشه نادیده گرفت چون این رویه واگیرداره و سرعتِ گسترش بالایی داره ...

میگید نه ... ؟!؟

یه روز با همین نگاه به رفتار و گفتارِ خودتون و اطرافیانتون توجه کنید ... !!

یک خبرنگار ...
۲۲دی

" اَنْ یَجعَلنِی مَعَکُمْ فی الدُّنیا وَ الاخرةِ " ...

" این که آرزو می کنم

همیشه با تو باشم ...

یعنی خیلی دوست دارم

همیشه شبیهِ تو باشم " ... 

با تشکر از : حسینیه دل ... (+)

یک خبرنگار ...
۲۲دی

" چه ایده ی بدی بوده ، دایره ای ساختنِ ساعت ...

احساس می کنی همیشه فرصتِ تکرار هست ...

قرار بوده هشت صبح بیدار شوی و می بینی شده هشت و ربع ...

میگویی : اشکالی ندارد تا نُه می خوابم بعد بیدار می شوم ... !

قرار بوده امشب ساعت نُه یک ساعتی صرف مطالعه ی کتاب کنی ، می بینی کتاب نخوانده ده شده ...

می گویی : اشکال ندارد . فردا شب ساعت نُه می خوانم ...

ساعت دروغ می گوید ... 

زمان دور یک دایره نمی چرخد ... !

زمان بر روی خطی مستقیم می دود و هیچ گاه ، هیچ گاه ، هیچ گاه باز نمی گردد ...

ایده ی ساختن ساعت به شکل دایره ، ایده ی جادوگری فریبکار بوده است ... 

ساعتِ خوب ؛ ساعتِ شنی است ...

هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد ...

اگر روزی خانه ی بزرگی داشته باشم ، به جای همه ی دکور ها و مجسمه ها و ستون ها ، ساعتِ شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن ساعت شنی ، آن قدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه ی متوسط عمر یک انسان طول بکشد ...

تا هر لحظه که رو به رویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان خط است نه دایره و زمانِ رفته دیگر باز نمی گردد " ...

با تشکر از : محمدرضا شعبانعلی ... (+)

یک خبرنگار ...
۲۱دی


" قدرِ هر کس را که دانستیم فکر کرد الماس است کمیاب شد " ... 

کِش رفته شده از ... (+)

یک خبرنگار ...
۲۰دی

یک خبرنگار ...
۲۰دی


" مُجری : پسرخاله چرا انقدر ناراحتی ... !؟ 

پسرخاله : امروز یه بچه رو دیدم داشت سرِ چهار راه گل می فروخت ...

مُجری : از دیدن اون بچه ناراحت شدی ... !؟ 

پسرخاله : نه ... !

مُجری : پس چی ناراحتت کرده ... !؟

پسرخاله : همین دیگه ... ! 

از این ناراحتم که فهمیدم دیدنِ اینجور بچه ها انقدر واسم عادی شده که دیگه ناراحتم نمی کنه " ... !!

یک خبرنگار ...
۱۹دی

یک خبرنگار ...
۱۹دی

خاطره ی برفی مشترک ... :))


پی نوشت :

خُب ؛

اینم برفِ زمستانی ما که – بالأخره – نزولِ اجلال فرمود ... (+)

البته این اولین برفِ امسالِ ما نیست ها ...

نخستین برف 93 دهم فروردین ماه به زمین نشسته بود !! ... (+)

برفِ زمستانی اما یه چیزِ دیگه است ... (+)

دمایِ هوای استانِ ما امروز تا 15 درجه کاهش پیدا کرد ...

هواشناسی پیش بینی کرده بارش برف تا روز یکشنبه ادامه داشته باشه ...

استانداری گیلان از تمام دستگاه‌های اجرایی خواست برای خدمت رسانی هر چه بهتر به مردم و رویارویی با حوادث احتمالی آماده باشند ...

بر اساس گزارش های دریافتی 39 اکیپ راهداری و 250 دستگاه ماشین آلات و 380 نفر نیروی راهدار آماده ی خدمت رسانی هستند ...

شناسایی 49 گردنه برف ‌گیر ، تأمین گاز گیلان با دو خط لوله ، ذخیره‌سازی 385 تن گاز مایع در استان و ذخیره‌ ی سوخت جایگزین در واحدهای تولیدی گیلان و دوگانه‌سوز کردن نانوایی‌های گیلان و ... از دیگر اقداماتی هست که برای این مدت پیش بینی شده ...

امیدواریم کارساز باشه ، زمستانِ امسال مشکلی پیش نیاد و خاطراتِ تلخِ برفِ 83 و 86 دیگه تکرار نشه ...

البته هر چقدر ما نگرانِ این مسائل هستیم یه عده عزیزِ دانش آموز و دانشجو گوش به زنگِ  تعطیلی های زمستانی هستند و لغوِ امتحانات ! ... :)

مثلِ ترولِ همین پُست ... :))

یک خبرنگار ...
۱۸دی

عیدتون مبارک ... :)

یک خبرنگار ...
۱۸دی


" هر چه زیباست مرا یادِ تو می اندازد " ...


خدایا ؛

زیبایی و برکاتِ نعمتِ برف رو نصیبِ ما بفرما ...

یک خبرنگار ...
۱۷دی

 " ماه فرو ماند از جمالِ محمد (ص)

  سرو نباشد به اعتدالِ محمد (ص)

قدر فلک را کمال و منزلتى نیست  ...  در نظــر قـــدر با کــمالِ محمد (ص)

وعده ی دیدار هر کسى به قیامت  ...  لیله اسرى شب وصالِ محمد (ص)

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى  ... آمده مجموع در ظلالِ محمد (ص)

عرصه ی گیتى مجال همت او نیست  ... روز قیــامت نگــر مجالِ محمد (ص)

و آن همه پیرایه بسته جنتِ فردوس‏  ... بو که قبولش کند بلالِ محمد (ص)

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد  ...  تا بدهد بوسه بر نعالِ محمد (ص)

شمس و قمر در زمین حشر نتابد  ...   نــور نتــابد مگــر جمالِ محمد (ص)

شــاید اگــر آفتــاب و مــاه نتابـد  ...   پیش دو ابروى چون هلالِ محمد (ص)

چشم مرا تا به خواب دید جمالش  ...  خواب نمى‏ گیرد از خیالِ محمد (ص)

سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى

عشق محمد (ص) بس است و آل محمد (ص) " ...

پی نوشت :

یادش بخیر ...

از معدود شعرهایی بود که دورانِ دانش آموزی حفظش کرده بودیم ... :)

یک خبرنگار ...
۱۷دی

همینطوری یهویی !! ... :)

یک خبرنگار ...
۱۶دی

زمان : این روزها ... 

مکان : برخی جلساتِ امتحانی ...

موضوع : تفاوتِ پسرها و دخترها ...

( بغل دستی ) : ممد ... ! اینم کتاب ... ! صفحه ۲۴۰ جوابش نیست که لامصب ... !!!

اون برگه ی آچاری که بهت دادم از گلوت پایین نره ایشالاه ... !

_ مرض ... !! هنوز ننوشتم ... ! 

سریع جزوه رو ببین پیدا می کنی جوابشو ... ! فقط سریعا بچه ها منتظرن ...

( پشت سری ) : جوابِ سوال ۴ رو تهِ کفشم نوشتم ؛ گرفتم بالا زود بنویس داداش ... !! 

اگرم خواستی درش بیار نوبتی بده بره ... !!!

ممد : بیا برگه ی علی داره دس به دس میشه ؛ الآن به ما میرسه ...

_ الههههههه ه ه ه ، الـــــــــههههههه ه ه ه ، الهههههه ه ه ه ه ه هههه ههه ... 

الهه در حالِ نوشتن به طرز وحشیانه ای همراه با یک لبخند ملیح ... !!

_ مهشییییییددددد ، مهیییییییییدددد تو رو خدا ... ! مهشییییییییدددد

مهشید : ننوشتم ؛ بابا برگم سفیده ... !! اَه ... !

مهشید دو دقیقه ی بعد : 

استااااااد ... ! برگه هامون تموم شد ، یه برگه ی دیگه میشه بهم بدین " ... !!!

پی نوشت :

خدا قوّت به این همه تلاش و همّت و موّدت !! ... :))

و آرزوی موفقیتِ و سربلندی برای دوستانِ دانشجو ... :)

یک خبرنگار ...
۱۶دی

خاطره ای منسوب به آقای قرائتی :

" من یک کارت عروسی از یک دختر خانمی که خانه پدرش رفتم دستم آمد از بس جذب این کارت شدم کارتش را با خودم آوردم قم . یکی از افراد محترم تبریز دخترش را عروس می کند بعد در کارت عروسیش می نویسد که : 

باسمه تعالی دوشیزه فلانی و آقای فلانی به ازدواج هم درآمدند . بنا داشتیم جشن با شکوهی بگیریم شما را هم دعوت کنیم اما تصمیم گرفتیم بودجه ی جشن را بدهیم به یک خواهر و برادر که آنها هم ازدواج کنند . بنابراین جشنی نداریم این کارت ؛ کارتِ اطلاع بود که بدانید ازدواجی انجام شد گرچه از دیدارتان محرومیم ولی امیدواریم این عمل انقلابی اسلامی را بپذیرید ...

اگر یک سال تشریفات ازدواج در ایران کم بشود ، هیچ پسر و دختری - به خاطر فقر - بی زن و بی شوهر نمی مانند و اگر یک سال پول هایی که در ساختمان ها خرج دکورسازی می شود کم بشود کسی در ایران بی خانه نمی ماند " ...

یک خبرنگار ...
۱۵دی

هفته ی وحدت بر تمامِ مسلمانان جهان مبارک باد ...

یک خبرنگار ...
۱۵دی


اختلاف شاهزاده‌های سعودی بر سر ولیعهدی پادشاه 91 ساله ... (+)

یک خبرنگار ...
۱۳دی

جوان ترین پدر و مادر ایران

 متولد سال های 1380 و 1381 هستند و روز پنجشنبه شناسنامه فرزندشان را گرفتند ... (+)

" حکایت جالبیه ؛

کوچیک که بودیم بزرگا ازدواج میکردن ... 

بزرگ هم که شدیم کوچیکترا ازدواج میکنن ...

خدایا ؛

اگر ما را بهرِ تماشای جهان آفریدی ، بهمون بگو تعارف نکن " !! ... :))

یک خبرنگار ...
۱۲دی


پ . ن :

 چرا یادم نمی مونه !!؟ ... :|

یک خبرنگار ...
۱۲دی

در صورت تمایل ببینید : ... (+)


" کسانی که ترس را نمی شناسند از شجاعت می میرند " ...

یک خبرنگار ...
۱۱دی

" اسمش کیارش بود و داوطلب به جبهه اومده بود ...

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی ‌خونه ، فقط توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه ...!

گفتند : تو که رفیق اونی بهش تذکر بده ... !!

باور نکردم و گفتم : لابد پنهونی می خونه که ریا نشه ...

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون 24 ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خونه ... !!

توی سنگر کمین در کمینش بودم تا سر حرف رو باز کنم ...

- تو که برای خدا می جنگی حیف نیست نماز نخونی ... ؟!

لبخندی زد و گفت : یادم میدی ... ؟!؟

- یعنی بلد نیستی نماز بخونی ... ؟!!

- نه تا حالا نخوندم ...

همان وقت داخل سنگر کمین ، زیر آتش خمپاره‌ ی دشمن ، تا جایی که خستگی اجازه داد ، نماز خوندن رو یادش دادم ... 

توی تاریک روشنای صبح ، اولین نمازش رو با من خوند ...

دو نفر نگهبانِ بعدی با قایق پارویی اومدند و جای ما رو گرفتند ...

سوار قایق شدیم تا برگردیم . پارو زدیم و هور رو شکافتیم ... 

هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره ‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد ...

ترکش به قفسه ی سینه و زیر گردنش خورده بود ، سرش رو توی بغلم گرفتم ...‌ 

آروم کفِ قایق خوابوندمش ...

لبخند کمرنگی زد و با انگشت روی سینه‌ اش صلیبی کشید و چشمش با آسمون یکی شد " ...

پ . ن :

هدیه به روح شهدای هموطنِ مسیحی و اقلیت های دینی ...

و تبریکِ سالِ نو مسیحی ...

یک خبرنگار ...
۱۰دی

سالگردِ آغازِ امامتِ امید دل ها ، یوسفِ زهرا (س) ، بقیه الله الاعظم (عج) مبارک ...


" بگذار تا به لهجه ی باران بخوانمت " ...

یک خبرنگار ...
۱۰دی

السلام علیک یا ابا الامام المنتظر (عج) ...

هشتم ربیع الاول ؛ 

سالروز شهادت خورشیدِ در بند - امام حسن عسگری (ع) - تسلیت باد ...

یک خبرنگار ...
۰۹دی

چند سالِ پیش – تقریبا – همین ایام بود که با صدایِ انفجار کوچکی که از خونه ی همسایه اومد متوجه ی شعله های آتش تو حیاطشون شدیم ... !

یک ماه بیشتر نبود که به رشت اومده بودیم ...

خونه ، کوچه و محله برامون تازگی داشت و هنوز خیلی به این محیط عادت نکرده بودیم ... 

چند دقیقه ای که گذشت به نظرم اومد کسی خونه شون نیست و این شعله های زرد و قرمز آتش هست که رقص کنان داره به اطراف سرایت می کنه ...

دقیقا همسایه ی دیوار به دیوار ما بودند ...

به آتش نشانی زنگ زدیم و سریع آماده شدیم و از ساختمان بیرون رفتیم ...

تو اون لحظات باید همه ی وسایل خونه رو به امان خدا رها می کردیم ... 

وقتی خانواده و همسایه ها تو کوچه بودند و تلاش مأموران آتش نشانی رو برای خاموش کردن آتش تماشا می کردند به داخل خونه اومدم ...

آتش مهار شده بود قبل از اینکه به خونه ی ما و همسایه های دیگه برسه ...

تو اون دقایق به بی ارزشی دنیا و مافیها – بیشتر – پی بردم ...

پیش از اون بارها به رفتن و دل کندن از دنیا فکر کرده بودم ...

صحنه های آتش سوزی بسیاری دیده بودم حتی تو صحنه ی خبرهای حوادث دیگه هم بودم اما هیچ وقت این قدر - نزدیک - خانه و کاشانه و خانواده ام رو – یکجا – در حال از دست دادن ندیده بودم ...

خیلی پیش تر ها هم بیشتر از 3000 تا از مجموعه عکس هام - تو یکی از سیستم هام - بر اثر یه بی احتیاطی از بین رفته بود !! ... :(

و خیلی موارد مهم تر ...

اون حادثه و این جور از دست دادن های اتفاقی ، بی اهمیتی داشته های مادی و اندوخته های دنیوی رو بهم ثابت کرد ...

همیشه دوست داشتم از حشو و زوائد زندگیم کم کنم و تا میتونم دل مشغولی های بیهوده رو کنار بذارم ...

مثل دل کندن از بسیاری وسایل و خرده ریزهای شخصی که غیر از یادآوری خاطرات خوب و بد گذشته هیچ ارزش دیگری ندارد ... !!!

همه می دونیم که زندگی هیچ انسانی ابدی نیست ...

و هر چه آدم ها سبکبال تر باشند ، راحت تر از این عالم دل می کنند ...

" مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دَم

جرس فریاد می‌ دارد که بربندید محمل‌ ها " ...

شما رو نمی دونم اما من در هر دوره ای از زندگی کلکسیونی از علائق و مجموعه ای از دوست داشتنی ها داشتم ... !!

از عروسک ، اسباب بازی ، برچسب ، کاغذ رنگی ، خودکارهایی که تموم شده بودند ! ... :| و لوازم التحریرهای فانتزی گرفته تا سنگ و چوب های جالب و دیدنی و برگِ گُل های خشک شده ، شیشه ی عطر و ادکلن هایی که تموم شده بود ... !

تیله های رنگی ، صدف و گوش ماهی های ریز و درشت و دست نوشته های خودم و دوستان و اطرافیانم ...

از همه بیشتر و فجیع تر که دل کندن ازشون به نوعی مثل جون دادن برام بود ! برخی بریده ی جراید و روزنامه ها بود که واقعا هم دیگه به دردم نمی خوردند ... 

از طرفی هِی مثل رامکال – تو اون کارتونِ قدیمی – تعدادِ گنجینه هام بیشتر می شد و هِی نگهداری ازشون هم سخت تر ! ... :/

به عناوین و در زمان های مختلفی چون خانه تکانی ها و تغییر دکوراسیون ها سعی می کردم ازشون فاکتور بگیرم و از مقدارشون کم کنم اما باز هم دلم راضی نمی شد ... 

تا این چند اتفاقی که ابتدای یادداشت شرحش رفت باعث شد یه برنامه ی بلندمدت برای رهایی از این علائقِ کودکانه ترتیب بدم ...

یه بار هم تو وب یکی از دوستان خوندم :

" لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی ، شروع کن تا بزرگ شوی " ... :)

کم کم و تو هر تعطیلات و فرصتی که دست می داد مرورشون کردم و یکی یکی ریختمشون دور ... 

خنزر پنزرهایی که – زمانی - هیچ کس جُز خودم دوستشون نداشت !! ... :|

الان هم بود و نبودشون فرقی برام نداشت و فقط گوشه ای رو اِشغال کرده بودند ؛ اما دل کندنِ داوطلبانه و پیش از موعدشون - هم - واقعا سخت بود ... !!

روزشمار گذاشته بودم تا بالأخره تونستم بخش بزرگی از این خِرت و پِرت ها رو به دیار باقی بفرستم ... !

اعتراف نوشت :

بخشِ بزرگی یعنی درصد قابل توجهی نه همه شون !! ... :|

نمی شد و نمیشه همه ی یادگاری های دورانِ گذشته رو کنار گذاشت ... !

اما از این پس باید مراقب باشم دوباره زیاد نشند ...

علاقه مندی ها ، تفریحات و خاطرات خوبند به شرطی که جاگیر و دست و پاگیر نباشند ...


بی ربط نوشت :

" به دنیا آمدیم تا با زندگی قیمت پیدا کنیم نه با هر قیمتی زندگی کنیم " ...


یک خبرنگار ...
۰۶دی
صحبت کردن مرغِ عشق به زبانِ گیلکی ... !!
 
" با وجودی که از نظر بسیاری از کارشناسان ؛ مرغ عشق توان تشخیص و گفتگو را ندارد این پرنده زیبا با مراقبت خاصِ یک دوستدار خاص توانایی تکلم با لهجه گیلکی را یافته است " ...
 
 
مدتِ گزارش 2 دقیقه و 12 ثانیه ...
ترجمه هم نداریم ... :))
یک خبرنگار ...
۰۵دی

" عصرِ این جمعه ی دلگیر " ... 

یک خبرنگار ...
۰۴دی

نوشته بود :

نفت را ارزان تر از نوشابه می فروشیم ... (+)

" در حال حاضر قیمت هر بشکه نفت ایران حداکثر 60 دلار است - عملاً با محاسبه ی هزینه حمل برای خریدار ، رقم کمتر است ولی حداکثر را در نظر می گیریم - اگر هر دلار را 3500 تومان - قیمت بازار آزاد و نه مبادله ای - محاسبه کنیم ، قیمت هر بشکه نفت 210 هزار تومان می شود و با تقسیم آن به ظرفیت هر بشکه نفت که 159 لیتر است به رقم 1320 تومان برای هر لیتر نفت می رسیم ...

الان در ایران برای خرید یک نوشابه خانواده یک و نیم لیتری باید 2 هزار تومان بپردازیم یعنی 1333 تومان برای هر لیتر نوشابه ...

حالا متوجه شدید که ما نفت - این سرمایه ملی - را ارزان تر از نوشابه می فروشیم ؟! " ... :|


     

پ . ن :

این اقتصاد تک محصولی چرا دست از سر ما بر نمی داره ... !؟؟!

با این همه منابع خدادادی و نیروی انسانی جوان چرا باید هنوزم که هنوزه متکی به نفت باشیم ... ؟!؟

یک خبرنگار ...
۰۳دی






اثر : علیرضا کریمی مقدم

بعد نوشت :

دیشب که این کمیک استریپ ها رو پُست می کردم یادم نبود ؛ خودم خوشم نمیاد مخاطبِ مطالبی باشم که در اون فقط طرح موضوع شده باشه بی آنکه جواب و راه حلی گفته بشه ، چه برسه به دوستان و خوانندگانِ اینجا ...

گرچه " آن را که عیان است چه حاجت به بیان است " و چاره ی کار معلومه ...

و راههای دسترسی به این اطلاعات زیاده ...

اما همه که یه جور نیستند و خیلی ها در چنین مواقعی مستأصل میشند و حتما به اطلاعات و آگاهی بیشتری نیاز دارند ...

پس بهتر دیدم مطلبی کارشناسی درباره این موضوع رو به پُست اضافه کنم ...

شاید راهگشا باشه و به نوعی پیشگیری کنه از گسست خانواده های ایرانی ...

 شناخت ، پیشگیری و درمان طلاق عاطفی ... (+)

یک خبرنگار ...
۰۱دی

" المنة لله که در میکده باز است 

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خُم‌ ها همه در جوش و خروشند زِ مستی

وان مِی که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غُرور است و تکبر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرحِ شکنِ زُلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره ی محمود و کف پای ایاز است

بر دوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده ی من بر رُخ زیبای تو باز است

در کعبه ی کویِ تو هر آن کس که بیاید

از قبله ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوزِ دل حافظِ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است " ...

یک خبرنگار ...