سوژه نگار

خبری - تحلیلی

سوژه نگار

خبری - تحلیلی

سوژه نگار

..................................................
" یا رب نظر تو برنگردد " ...
..................................................

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ نوشت» ثبت شده است

۱۴فروردين

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ...

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ...

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال ...

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ...

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار ...

کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش ...

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست ...

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ...

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام ...

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش ...

نازها زان نرگس مستانه‌ اش باید کشید ...

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش ...

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند ...

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش ...

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود ...

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش ...

یک خبرنگار ...
۱۸دی

" دارم امید عاطفتی از جناب دوست " ... (+)

یک خبرنگار ...
۰۴آبان

یک خبرنگار ...
۱۵آذر

تصویر امروز بلاگفا ... :)

" از هر طرفی که گوش کردم ...

آواز سوال حیرت آمد " ...

حافظ  ...

یک خبرنگار ...
۱۰آذر

" از سر کشته خود می‌ گذری همچون باد ...

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد " ...

حافظ  ...

یک خبرنگار ...
۲۷مهر

" از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی ...

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است " ...

حافظ ...

یک خبرنگار ...
۲۶مهر

" به ملازمان سلطان که رساند این دعا را ...

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ...

ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم ...

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را ...

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ...

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا ...

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی ...

تو از این چه سود داری که نمی ‌کنی مدارا ...

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی ...

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را ...

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی ...

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را ...

به خدا که جرعه‌ ای ده تو به حافظ سحرخیز ...

که دعای صبحگاهی اثری کند شما را " ...

یک خبرنگار ...
۲۰مهر

یاد روز حافظ ...

بر همه حافظ دوستان و حافظ خوانان مبارک ... :)

" حاشا که من به موسم گُل ترکِ می کنم ...

من لاف عقل می‌زنم این کار کِی کنم ... ؟!

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم ...

در کار چنگ و بربط و آواز نِی کنم ... ؟!

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت ...

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم ...

کی بود در زمانه وفا جام می بیار ...

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم ... ؟!

از نامه سیاه نترسم که روز حشر ...

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم ...

کو پیک صبح تا گله‌ های شب فراق ...

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم ...

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست ...

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم " ...

یک خبرنگار ...
۲۵مرداد

" لطف خدا بیشتر از جُرم ماست " ... (+)

یک خبرنگار ...
۱۹مرداد

" گوهر مخزن اسرار همان است که بود ...

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود ...

عاشقان زمره ارباب امانت باشند ...

لاجرم چشم گهربار همان است که بود ...

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح ...

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود ...

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید ...

همچنان در عمل معدن و کان است که بود ...

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب ...

زان که بیچاره همان دل‌ نگران است که بود ...

رنگ خون دل ما را که نهان می‌ داری ...

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود ...

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند ...

سال‌ ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود ...

حافظا باز نما قصه خونابه چشم ...

که بر این چشمه همان آب روان است که بود " ... 

یک خبرنگار ...
۱۵تیر

" جان بیمار مرا نیست زِ تو روی سؤال ...

ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد " ...

حافظ  ...

یک خبرنگار ...
۲۷ارديبهشت

" گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم " ... 

یک خبرنگار ...
۱۴ارديبهشت

" ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ... ؟!

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست ... ؟!

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش ...

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست ... ؟!

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد ...

در خرابات بگویید که هشیار کجاست ... ؟!

آن کس است اهل بشارت که اِشارت داند ...

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست ... ؟!

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ...

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست ... ؟!

باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش ...

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست ... ؟!

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو ...

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ... ؟!

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست ولی ...

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست ... ؟!

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج ...

فکر معقول بفرما گُل بی خار کجاست " ؟! ... (+)

یک خبرنگار ...
۱۶فروردين

" جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت

بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد

در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد " ... (+)

یک خبرنگار ...
۲۴اسفند

" خوشتر زِ عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ... ؟!

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست ... ؟!

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست ... ؟!

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست ... ؟!

معنی آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست ... ؟!

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست ... ؟!

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست ... ؟!

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمتِ آمرزگار چیست ... ؟!

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته ی کردگار چیست " ؟! ... (+)

یک خبرنگار ...
۱۵بهمن

" ای دل به کوی عشق گُذاری نمی‌ کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌ کنی

چوگان حُکم در کف و گویی نمی‌ زنی

بازِ ظفر به دست و شکاری نمی ‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی ‌کنی

مُشکین از آن نشد دَم خُلقت که چون صبا

بر خاکِ کوی دوست گُذاری نمی ‌کنی

ترسم کز این چمن نبری آستینِ گُل

کز گُلشنش تحمل خاری نمی‌ کنی

در آستینِ جان تو صد نافه مُدرَج است

و آن را فدایِ طُره ی یاری نمی‌ کنی

ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خُماری نمی‌ کنی

حافظ برو که بندگیِ بارگاهِ دوست

گر جُمله می‌کنند تو باری نمی‌ کنی " ... (+)

یک خبرنگار ...
۰۷بهمن

" دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

زِ خاتمی که دمی گُم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه ی دل

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گُل دریغ مدار

که عقل کُل به صدت عیب متهم دارد

ز سِر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام مَحرم دل ره در این حَرم دارد

دلم که لافِ تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه ی نظر و شیوه ی کَرم دارد

زِ جیب خرقه ی حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد " ...

یک خبرنگار ...
۰۱دی

" المنة لله که در میکده باز است 

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خُم‌ ها همه در جوش و خروشند زِ مستی

وان مِی که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غُرور است و تکبر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرحِ شکنِ زُلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره ی محمود و کف پای ایاز است

بر دوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده ی من بر رُخ زیبای تو باز است

در کعبه ی کویِ تو هر آن کس که بیاید

از قبله ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوزِ دل حافظِ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است " ...

یک خبرنگار ...