- ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۰۰
چندی پیش مطلبی تو یکی از شبکه های اجتماعی موبایلی خوندم که نکاتِ جالبی درباره سال 94 داشت ...
اینکه لحظه تحویل سال جدید ساعت 2 و 15 دقیقه و 11 ثانیه روز شنبه 1 فروردین 1394 هجری شمسی مطابق با 30 جمادی الاولی 1436 هجری قمری و 21 مارس 2015 میلادی هست ... (+)
ضرب المثل شیرین فارسی "شنبه به نوروز افتاد" براش اتفاق می افته ...
سال ها طول می کشه تا سال جدید در روز شنبه تحویل بشه و اگر شروع سالی با شنبه باشه اونو خوش یُمن می دونند ...
به همین خاطر وقتی یه اتفاق غیرمنتظره خوب رُخ میده میگن: چی شده شنبه به نوروز افتاده ... ؟!
سه شنبه 4 فروردین هم سالروز شهادتِ خانوم فاطمه زهرا (س) هست ...
آهان؛ سیزده به در افتاده روز پنجشنبه و روز قبلشم تعطیله و فرداشم جمعه هست ... !
تا دلتون بخواد مناسبت ها یه جوری افتادن که سال 94 سالی پُر از تعطیلی های سه روزه و چهار روزه در کُل سال باشه و تقریبا یه رکورده برای خودش ... !
فعلا همین ها ... :)
بقیه اکتشافات رو هم از تقویمِ آدرسی که لینک کردم به دست بیارید ...
البته اگر وقت و حوصله اش رو داشتید ...
"اَنْ یَجعَلنِی مَعَکُمْ فی الدُّنیا وَ الاخرةِ" ...
"این که آرزو می کنم ...
همیشه با تو باشم ...
یعنی خیلی دوست دارم ...
همیشه شبیهِ تو باشم" ...
با تشکر از: حسینیه دل ... (+)
"چه ایده بدی بوده، دایره ای ساختنِ ساعت ...
احساس می کنی همیشه فرصتِ تکرار هست ...
قرار بوده هشت صبح بیدار شوی و می بینی شده هشت و ربع ...
میگویی: اشکالی ندارد تا نُه می خوابم بعد بیدار می شوم ... !
قرار بوده امشب ساعت نُه یک ساعتی صرف مطالعه کتاب کنی، می بینی کتاب نخوانده ده شده ...
می گویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت نُه می خوانم ...
ساعت دروغ می گوید ...
زمان دور یک دایره نمی چرخد ... !
زمان بر روی خطی مستقیم می دود و هیچ گاه، هیچ گاه، هیچ گاه باز نمی گردد ...
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است ...
ساعتِ خوب؛ ساعتِ شنی است ...
هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد ...
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به جای همه دکور ها و مجسمه ها و ستون ها، ساعتِ شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن ساعت شنی، آن قدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد ...
تا هر لحظه که رو به رویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان خط است نه دایره و زمانِ رفته دیگر باز نمی گردد " ...
با تشکر از: محمدرضا شعبانعلی ... (+)
"مُجری: پسرخاله چرا انقدر ناراحتی ... !؟
پسرخاله: امروز یه بچه رو دیدم داشت سرِ چهار راه گل می فروخت ...
مُجری: از دیدن اون بچه ناراحت شدی ... !؟
پسرخاله: نه ... !
مُجری: پس چی ناراحتت کرده ... !؟
پسرخاله: همین دیگه ... !
از این ناراحتم که فهمیدم دیدنِ اینجور بچه ها انقدر واسم عادی شده که دیگه ناراحتم نمیکنه" ... !
زمان: این روزها ...
مکان: برخی جلساتِ امتحانی ...
موضوع: تفاوتِ پسرها و دخترها ...
(بغل دستی): ممد ... ! اینم کتاب ... ! صفحه 240 جوابش نیست که لامصب ... !
اون برگه آچاری که بهت دادم از گلوت پایین نره ایشالاه ... !
_ مرض ... ! هنوز ننوشتم ... !
سریع جزوه رو ببین پیدا می کنی جوابشو ... ! فقط سریعا بچه ها منتظرن ...
(پشت سری): جوابِ سوال 4 رو تهِ کفشم نوشتم؛ گرفتم بالا زود بنویس داداش ... !!
اگرم خواستی درش بیار نوبتی بده بره ... !
ممد: بیا برگه علی داره دس به دس میشه؛ الآن به ما میرسه ...
_ الههههههه ه ه ه، الـــــــــههههههه ه ه ه، الهههههه ه ه ه ه ه هههه ههه ...
الهه در حالِ نوشتن به طرز وحشیانه ای همراه با یک لبخند ملیح ... !
_ مهشییییییددددد، مهیییییییییدددد تو رو خدا ... ! مهشییییییییدددد
مهشید: ننوشتم؛ بابا برگم سفیده ... ! اَه ... !
مهشید دو دقیقه بعد:
استااااااد ... ! برگه هامون تموم شد، یه برگه دیگه میشه بهم بدین" ... !
پی نوشت:
خدا قوّت به این همه تلاش و همّت و موّدت! ... :))
و آرزوی موفقیتِ و سربلندی برای دوستانِ دانشجو ... :)
خاطره ای منسوب به آقای قرائتی:
"من یک کارت عروسی از یک دختر خانمی که خانه پدرش رفتم دستم آمد، از بس جذب این کارت شدم کارتش را با خودم آوردم قم.
یکی از افراد محترم تبریز دخترش را عروس می کند، بعد در کارت عروسیش می نویسد که:
باسمه تعالی دوشیزه فلانی و آقای فلانی به ازدواج هم درآمدند. بنا داشتیم جشن با شکوهی بگیریم شما را هم دعوت کنیم اما تصمیم گرفتیم بودجه جشن را بدهیم به یک خواهر و برادر که آنها هم ازدواج کنند. بنابراین جشنی نداریم این کارت؛ کارتِ اطلاع بود که بدانید ازدواجی انجام شد گرچه از دیدارتان محرومیم ولی امیدواریم این عمل انقلابی اسلامی را بپذیرید ...
اگر یک سال تشریفات ازدواج در ایران کم بشود، هیچ پسر و دختری - به خاطر فقر - بی زن و بی شوهر نمی مانند و اگر یک سال پول هایی که در ساختمان ها خرج دکورسازی می شود، کم بشود کسی در ایران بی خانه نمی ماند" ...
جوان ترین پدر و مادر ایران ...
متولد سال های 1380 و 1381 هستند و روز پنجشنبه شناسنامه فرزندشان را گرفتند ... (+)
"حکایت جالبیه ...
کوچیک که بودیم بزرگا ازدواج میکردن ...
بزرگ هم که شدیم کوچیکترا ازدواج میکنن ...
خدایا ...
اگر ما را بهرِ تماشای جهان آفریدی، بهمون بگو تعارف نکن" ! ... :))
نوشته بود:
نفت را ارزان تر از نوشابه می فروشیم ... (+)
"در حال حاضر قیمت هر بشکه نفت ایران حداکثر 60 دلار است - عملاً با محاسبه هزینه حمل برای خریدار، رقم کمتر است ولی حداکثر را در نظر می گیریم - اگر هر دلار را 3500 تومان - قیمت بازار آزاد و نه مبادله ای - محاسبه کنیم، قیمت هر بشکه نفت 210 هزار تومان می شود و با تقسیم آن به ظرفیت هر بشکه نفت که 159 لیتر است به رقم 1320 تومان برای هر لیتر نفت می رسیم ...
الان در ایران برای خرید یک نوشابه خانواده یک و نیم لیتری باید 2 هزار تومان بپردازیم یعنی 1333 تومان برای هر لیتر نوشابه ...
حالا متوجه شدید که ما نفت - این سرمایه ملی - را ارزان تر از نوشابه می فروشیم ؟!" ... :|
پ. ن:
این اقتصاد تک محصولی چرا دست از سر ما بر نمیداره ... !؟
با این همه منابع خدادادی و نیروی انسانی جوان چرا باید هنوزم که هنوزه متکی به نفت باشیم ... ؟!
چهارشنبه پیش بود که در وبلاگی خوندم:
اهالی خراسان شمالی وقتی خونه ای میخرند یا کاشانه ای اجاره می کنند،
نمیگن: اسباب کشی کردیم، میگن: کوچ کردیم ...
نوشته بود:
"اسبابکشی اعم از کوچ است؛ بی بازگشت است. کندن است. به جا نگذاشتن است.
رجعت ندارد. هجرت هم. فیزیکی است. اما کوچ فرق دارد ...
در کوچ میتوانی با تغییر آب و هوا برگردی. به اصلت. به خاطره هایت.
میتوانی برگردی و از خاطرهها رؤیا بسازی.
مثل اسبابکشی نیست که برایش شعر (رفتم / رفتی / ماند؛ خاطرهها) را بسرایی.
اسبابکشی سببها را میکُشد ... !
کوچ اما مثال - هزار دلیل برای رفتن و یک دلیل برای برگشتن - را میماند" ...
این دیدگاه خیلی واسم تازگی داشت ...
طبق این تعریف من – اگر به خواست و اراده ام باشه – هیچ وقت اهلِ اسباب کشی نیستم ... !
و تازه فهمیدم که چرا دلم نمیاد سوژه نگارِ بلاگفا رو تعطیل کنم ... !
البته دامنه ir رو از وبلاگ قبلی به بیان انتقال دادم ...
حالا دوستان بلاگفایی راحت میتونند به وبلاگم تشریف بیارند
چون بلاگفا مشکلی با لینکِ آدرسِ soozhenegar.ir نداره ... !
اما اشکالِ زیادی توی نوشته های قبلی ام - اونایی که ارجاع به پُست های قبلی داشتند -
به وجود میاد که به مرور درستش می کنم...
ان شاء الله ...
هنوز به نرم افزار مهاجرت بلاگ بیان اعتماد ندارم ... !
اگرچه در برنامه ام هست ...
همین طور قالب و پیوندهای وب که تغییر خواهد کرد ...
یه تبلیغ هم برای صفحاتِ مهمان نگار و لینک نگار داشته باشم ...
لطف کنید سوژه های پیشنهادی تون رو در صفحه مهمان نگار بنویسید تا در موردش بحث و گفتگو کنیم ...
لینک های داغ و دیدنی و خوندنی دنیای نت رو هم - در صورت تمایل -
در صفحه لینک نگار ارسال کنید تا با نامِ شما بازنشر بدیم ...
البته من خودم هم خبرهای مهم و لینک های جالب روز رو براتون در صفحه لینک نگار میذارم ...
همچنان به این اصل باور دارم که بیشتر مراقب مایسطرون ها باید بود ...
و باز هم برای رسیدن به این هدف به کمک، مراقبت و نظرات، پیشنهادها و انتقادات شما نیازمندم ...
راستی ...
این جمله هم در اون پُست بود:
"بعضی ها از زندگی آدم نمیروند؛ کوچ میکنند" ...
"حال و روز برخی از دانشگاه های ما:
ساعت 8 تا 10: استاد! بخدا هنوز خوابیم؛ چجوری به درس گوش بدیم ... ؟!
ساعت 10 تا 12: استاد! گرسنه ایم با شکم گرسنه که نمی فهمیم ... !
ساعت 2 تا 4: استاد! بعد غذا باید بخوابیم الان سنگین شدیم ! ... :|
ساعت 4 تا 6: استاد! از 8 صبح تا حالا سر کلاسیم دیگه نمی فهمیم" ! ... :/
پی نوشت:
روز دانشجو بر تمام دانشجویانِ عزیز مبارک ... :)
یاد شهدایِ دانشجو و همیشه استادِ ما هم گرامی ... (+)
"ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ رو ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ...
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ یه 10 ﺩﻻﺭی ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ - ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ
- ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ کارش رو ادامه میده.
ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ یه 50 ﺩﻻﺭی میندازه ﭘﺎﯾﯿﻦ ... !
ﮐﺎﺭﮔﺮ - باز هم - ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ ... !
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ و داد بیداد که کیه و چیه؟!
که ﻣﻬﻨﺪﺱ رو می بینه، اونم ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ چی کار داشته ... ؟!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ؛ ﻫﻤوﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽِ ما و خدﺍﺳﺖ ... !
ﺧﺪﺍﯼِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ واسه ﻣﺎ نعمت می فرسته و ﻣﺎ استفاده می کنیم بدون اینکه ﺳﭙﺎسگزار باشیم
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪگی هستند؛
ﺍﻭﻥ وقت تازه خدا رو می بینیم" ... !
پی نوشت:
"چون به آدمی گزندی برسد به پروردگارش روی می آورد و او را می خواند،
آنگاه چون به او نعمتی بخشد،
همه دعاهایش را از یاد می برد و برای خدا همتایانی قرار می دهد تا مردم را از طریق او گمراه کنند ...
بگو: اندکی از کفرت بهره مند شو که تو از دوزخیان خواهی بود " ...
آیه 8 سوره مبارکه زمر ...
همیشه نوشتن درباره میرزا کوچک خان رو دوست داشتم ...
هر بار حسّی سرشار از غرور و غربت تمام وجودم رو پُر میکنه ...
حس دوگانه ای که وصف شدنی نیست ...
از انشاهای دوران کودکی و تحقیق ها و روزنامه دیواری های دوران مدرسه ...
که اگر موضوعش آزاد بود، حتما درباره اش می نوشتم ...
تا مقالات و گزارش های سال های بعد ...
به تقویم رسمی کشور که نگاه کنیم ...
یازدهم آذر ماه به نامش مزیّن شده:
سالروز شهادت میرزا کوچک خان جنگلی ( 1300 ه.ش ) ...
پُست های دو سال گذشته رو که به همین بهانه می خوندم ... (++)
کامنتی از یه دوست داشتم که نوشته بود:
"خوب بود به خداحافظی و آخرین دیدار میرزا با همسرش هم اشاره می کردی" ...
اطلاعات دقیقی از زندگی و سرنوشت همسر میرزا در دست نیست ...
گفته میشه:
نامش جواهر رضاپور بود و بنا بر روایاتی تا مدت ها در رشت زندگی می کرد ...
سکانس خداحافظی جواهر و میرزا کوچک خان در سریال کوچک جنگلی ساخته بهروز افخمی رو ...
پروانه معصومی و علیرضا مجلل به زیبایی به نمایش درآوردند ...
ابراهیم فخرایی در کتاب سردار جنگل ...
این آخرین دیدار رو از قول یکی از نزدیکان میرزا که در خانه اش حضور داشت چنین روایت میکنه:
میرزا وقتى خطر را نزدیک دید، براى آخرین بار به دیدار همسرش رفت و گفت:
"اوضاعمان از همه جهات مغشوش و نامعلوم است ...
خطر از همه سو احاطه مان نموده و در معرض طوفان حوادث قرار گرفتهایم ...
جریانات آینده به قدر کفایت مبهم و تاریک به نظر میرسد و امکان این هست که باز تاریک تر شود ...
و تو گناهی نداری جز اینکه همسر من هستی ...
و سزاوار نیست بیسرپرست و بلاتکلیف بمانی و زندگی ات سیاه و تباه شود ...
یا خدای نکرده در معرض خطر قرار بگیرد ...
در حقیقت حیف است که هنوز از گلستان زندگی گُلی نچیده دچار خزان حوادث شوی ...
و از طراوت و جوانی ات بی بهره بمانی ...
در حالیکه (طلاق) حلال همهٔ این مشکلات است ...
و تو بعد از طلاق به حکم شرع و عرف مُجاز خواهی بود شالوده نوینی را برای زندگی آینده ات بریزی ...
همسرش گفت من این پیشنهاد را نمیپذیرم ...
زیرا مایل نیستم به پیمان شکنی و بی وفایی متهم شوم ...
قبول این تکلیف در حقیقت به معنی تن در دادن به ملامتها و سرزنشهای مردم است ...
من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به من چه خواهند گفت ...
آیا نمیگویند: هنگام خوشی و اقبال روزگار، با شوهرش انباز بود ...
اما زمان بروز مصیبت ناسازگار گشته است ؟ نه نه – تسلیم به چنین امری به من گوارا نیست ...
من زن بیحقوقی نیستم و تو را هنوز روی پله شهرت و افتخار میبینم ...
من که به مراتب از فرزانگیات آگاهم از آنچه بر من گذشته است تأسفی ندارم ...
و به آنچه به من وارد خواهد شد نیز راضی هستم ...
زیرا به خدای عادل رئوف توکل دارم و همه پستیها و بلندی ها و تحولات را از سرچشمه مشیت او مینگرم ...
تو اگر زنده بمانی خدای بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اینکه به کالبدم روح تازه دمیده است ...
و اگر از پای در آیی که طلاق خدایی خود به خود جاری شده است ...
با این همه محال است به پیوند دیگری در آیم و شخص دیگری را به همسری برگزینم ...
و مطمئن خواهی بود که عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد ...
این را گفت و های های گریست و اشک از دیدگانش جاری شد ...
میرزا از این حالت همسرش، سخت منقلب و متاثر شد ...
و از او پوزش طلبید و شخصیت و نجابتش را ستود و گفت: درس ادب و انسانیت را باید از طبقه شما آموخت ...
زیرا روح و قلبتان از درک حقایق زندگی سرشار است ...
من زنی به نجابت و سلامت نفس و قدرت فهم و درایت تو کمتر دیدهام با اینکه دهقان زاده ای بیش نیستی
مع هذا میبینم که در خلال گفته هایت حقایق غیر قابل انکاری نهفته است ...
از اینکه وضع مادی ام اجازه نداد که یک زندگی آسوده ای مطابق شأنت فراهم کنم شرمندهام ...
و از اینکه در شدائد روزگار و دشواریهای وارده بر من همچون کوه ثابت و پایدار مانده ...
و با این همه، ذرهای از غمخواری و مهر و محبتت نکاست از تو سپاسگزارم ...
معنی همسر و شریک همین است نه آنچه به دروغ بعضی ها ادعا میکنند ...
شاید این هم جزء مشیت الهی باشد
که امید و آرزوهای چندین ساله ام زیر تلی از حوادث و آلام زندگی مدفون شوند ...
ولی این آخرین کلام را باید بدانی که چون همسرت دزد نبود لاجرم از مال دنیا نیز چیزی نیاندوخت ...
خیلی چیزها در حقم گفتهاند ...
اما تو که از همسرت حتی برای روزگار نامعلوم و ابهامآمیز آینده ات کوچکترین ذخیرهای در اختیار نداری ...
بهتر از هر کس دیگر میتوانی دربارهام قضاوت کنی ...
من از تو راضیام که هیچگاه من را مورد موأخذه و سرزنش درباره آنچه نداشتهام قرار نداده ای ...
و از خدای بزرگ خواهانم که از این بزرگواری و کف نفس که مظهر تقوی و فضیلت است از تو راضی باشد ...
تنها چیزی که از دارایی دنیا در اختیار دارم یک ساعت طلا است که یادگار هدیه انور پاشا است ...
من اینک آن را به تو میبخشم که هر وقت زنگش به صدا در آمد به خاطرات گذشته رجوع کنی ...
و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به یاد آوری ...!
این را گفت و با چشمانی اشکآلوده از همسرش خداحافظی کرد " ...
* * *
اینم روایتی دیگر از تاریخ درباره تنها وسیله ای که در جیب میرزا کوچک خان پیدا شد ... (+)