- ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۵۹
استاد مشفق کاشانی شاعر پیشکسوت درگذشت ... (+)
"مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز ...
چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز ...
لاله ها، شعله کش از سینه داغند به دشت ...
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز ...
از سرا پرده غیبت، خبری باز فرست ...
که خبر یافتگان، بی خبرانند هنوز ...
رهروان، در سفر بادیه حیران توأند ...
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز ...
ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر ...
هم عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز ...
طاقت از دست شد ای مردمک دیده ! دمی ...
پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز" ...
"المنة لله که در میکده باز است ...
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است ...
خُم ها همه در جوش و خروشند زِ مستی ...
وان مِی که در آنجاست حقیقت نه مجاز است ...
از وی همه مستی و غُرور است و تکبر ...
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است ...
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم ...
با دوست بگوییم که او محرم راز است ...
شرحِ شکنِ زُلف خم اندر خم جانان ...
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است ...
بار دل مجنون و خم طره لیلی ...
رخساره محمود و کف پای ایاز است ...
بر دوختهام دیده چو باز از همه عالم ...
تا دیده من بر رُخ زیبای تو باز است ...
در کعبه کویِ تو هر آن کس که بیاید ...
از قبله ابروی تو در عین نماز است ...
ای مجلسیان سوزِ دل حافظِ مسکین ...
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است" ...
"موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ...
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است ...
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم ...
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است ...
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم ...
پرواز بال ما، در خون تپیدن است ...
پر می کشیم و بال، بر پرده خیال ...
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است ...
ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش ...
آیین آینه، خود را ندیدن است ...
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامُشی ...
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است ...
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را ...
خامیم و درد ما، از کال چیدن است" ...