در باب نصیحت های پدر ...
لوکیشن زعفرانیه ... !
هشتگ عزاداری، هشتگ ناراحتیم، هشتگ یتیم شدیم! ... :|
- ۲۱ نظر
- ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۰
در باب نصیحت های پدر ...
لوکیشن زعفرانیه ... !
هشتگ عزاداری، هشتگ ناراحتیم، هشتگ یتیم شدیم! ... :|
"دو مشکل بزرگ در جامعه ما وجود دارد؛
نخست اینکه همه من هستیم و ما را به رسمیت نمیشناسیم ...
و دوم اینکه کتاب نمی خوانیم" ... (+)
مصطفی رحماندوست؛
نویسنده و شاعر ...
پی نوشت:
کتاب نمیخونیم دیگه ... !
دیگه کتاب نمیخونیم ... !
ارائه آمار هم نمیخواد ...
کافیه به خودمون و اطرافیان نگاهی داشته باشیم ...
این اعتراف نوشته رو احتمالا تو فضای مجازی خوندید:
"خدا بیامرزه زمانی که کتاب می خوندم ...
الان کتاب که هیچ ...
پُست هایی که بالای 5 خط باشه رو هم نمیخونم" ...
با این حال سایت ها و وبلاگ هایی پیدا میشند که - در وانفسای غربت کتاب و مظلومیت حوزه فرهنگ - این موضوع رو فراموش نکردند ...
مثل هیئت مجازی کتاب که طرح، ایده و مطالب جالبی داره ...
و مداومت خوبی هم داشته تا حالا ...
وقت کردید کلیک بفرمایید تا ببینید چه خبره ... ؟!
با آرزوی موفقیت برای این کتاب یاران و همه فرهنگ دوستان ...
دورادور می شناسمش ...
عکاس و نویسنده خوش ذوقی هست ...
خواننده خاموش وبلاگش هستم ...
رزمنده سال های دفاع مقدس بود ...
اسیر شد - مثل 50 هزار آزاده سرافراز کشورمون ...
همسر جوانش چشم انتظارش موند تا آزادی اش ...
دیشب؛ همزمان با سالگرد ورود آزادگان به میهن اسلامی ایران جشن ازدواج پسرش بود ...
میشه سطرها و پُست های زیادی درباره آزادگان نوشت ...
از رنجِ دوری و غمِ غربت و خفقانِ اسیری ...
از خاطرات و خطرات آن دوران ...
از دردها و جراحت ها و شکنجه ها ...
تاریکی زندان، تشنگی و گرسنگی، دلتنگی و انتظار ...
زخم و حصر و حرمان و ...
اما بهتره از لحظات ناب آزادی بنویسیم ...
از شُکر و شکایت آمیخته با شادی و بغض لحظات بازگشت به وطن ...
تعبیر خوش "یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور" ...
و گلستان شدن کلبه احزان خانواده های چشم به راهشون ...
و خلاصه اینکه:
"چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد ...
چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد" ...
سالروز ولادت خانم فاطمه معصومه (س) و روز ملی دختران مبارک باد ...
پی نوشت:
دانش آموز که بودم،
توی تقویم ها روزی به نام دختران نبود ...
اما این شعر رو هر از گاهی می خوندیم ...
"گر بمیرد دختری روید سر قبرش گُلی ... !
گر بمیرند دختران دنیا گلستان می شود" ... !
و همیشه برام سوال بود که - بالأخره - این چیه ... ؟!
مدحِ یا ذمّ ... !؟
"شاعری آمد به قصد ترک سیگارش حرم
عادتش را ترک کرد اما کبوتر باز شد" ...
"کبوتر وار می آیم به آب و دانه ای، دل خوش ...
عطش دیده، ترک خورده، به سقاخانه ای، دل خوش ...
دلم خورشید می خواهد، هوای گنبدت کرده ...
دوباره این دل تنگم، هوای مشهدت کرده" ...
* * *
پی نوشت:
یادش بخیر ...
پارسال چنین روزی؛ پُستِ زائر ...
اول صبح تا به هم می رسیم؛
بعد از سلام و احوالپرسی و چه خبر ... ؟!
غ ی ب ت ... !
میانه روز بین تنفس های کاری؛
غ ی ب ت ... !
توی جلسات و مراسم و برنامه ها؛
غ ی ب ت ... !
توی حیاط و راهرو و نمازخونه و رستوران و فروشگاه؛
غ ی ب ت ... !
بیرون و خارج از محیط کاری – هم؛
غ ی ب ت ... !
خانوم و آقا هم نداره ... !
یادش به خیر ...
دوران دانش آموزی و دانشجویی؛
حرف و حدیث و حاشیه بود و حتی غ ی ب ت ...
اما کم و گذرا ... !
این همه نبود ... !
لعنت به پول و پُست و مقام و منفعت! ... :|
"گوهر مخزن اسرار همان است که بود ...
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود ...
عاشقان زمره ارباب امانت باشند ...
لاجرم چشم گهربار همان است که بود ...
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح ...
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود ...
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید ...
همچنان در عمل معدن و کان است که بود ...
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب ...
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود ...
رنگ خون دل ما را که نهان می داری ...
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود ...
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند ...
سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود ...
حافظا باز نما قصه خونابه چشم ...
که بر این چشمه همان آب روان است که بود" ...
"جان نباشد جز خبر در آزمون ...
هر که را افزون خبر جانش فزون" ...
این شعر مولوی رو بسیار دوست دارم ...
خبر برای من همیشه همین طور بوده و هست ...
فردا روز خبرنگار هست؛
به یاد شهید محمود صارمی و گرامیداشت سایر شهدای خبرنگار ...
و پاسداشت خبرنگاران ...
امسال چهارمین سالی هست که این روز رو در وبلاگم ثبت می کنم ...
خبرنگار مرداد 91، قاصدک مرداد 92 و press مرداد 93 ...
پُست سوم متأسفانه بر اثر مشکلات بلاگفا از دسترس خوانندگان خارج شده ...
البته من نسخه پشتیبانش رو دارم و کپی کامنت های رسیده پارسال رو ... (++)
یادِ تمام دوستان و محبت های آنها بخیر ...
تبریک به دوستانِ خبرنگارم ...
گرچه ما خبرنگارها در روز خبرنگار کمی بداخلاق میشیم ... !
چرا رو نپرسید که "اگر گویم زبان سوزد" ... !
بگذریم ...
دعای همیشگی:
"خدایا چنان کن سرانجام کار ...
تو خشنود باشی و ما رستگار" ...
گنجشک ها سواد ندارند ...
"دو گنجشک که تازه همدیگر را پیدا کرده اند نزدیک ساختمانی بزرگ و شلوغ ...
روی درخت بلندی نشسته اند و به ورود و خروج آدم ها از ساختمان نگاه می کنند ...
یکی از گنجشک ها می گوید: اون دو تا رو نگاه کن ...
و زن و مردی را نشان می دهد که آرام ولی مصمم - با هم - به سوی ساختمان می روند ...
گنجشک دیگر می گوید: چقدر جالب ...
اونا هم مث ما تازه همدیگر رو پیدا کردند ...
بعد عاشقانه به هم نگاه می کنند و می خندند و پرواز می کنند ...
زن و مرد به ساختمان شلوغ می رسند و خیلی آرام از دری وارد می شوند که بالای آن نوشته: دادگاه خانواده" ...