- ۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۴:۳۹
"یک پیشنهاد:
به بقالی یا سوپرمارکت های محله های فقیر نشین بروید و از مغازه دار بخواهید دفتر بدهی مشتریان را به شما نشان بدهد ...
بدون شک زنان بیوه و فقیرانی را خواهید یافت که اجناس و مایحتاجشون را به صورت نسیه می خرند و صبر می کنند تا یارانه را دریافت کنند و یا از جایی به آنها کمک برسد ...
خواهید دید که حجم اون بدهی ها در دیدگاه شما بسیار کم خواهد بود ولی برای آنان بار سنگینی در زندگیشان است ...
بدهی هایی که قادر به پرداخت شان هستید را پرداخت کنید ...
حتی توانستید جزئی از آن را پرداخت کنید هر ماه یا هر وقت توانستید این کار را در مغازه های مختلف انجام دهید تا این خیر شامل تعداد زیادی از خانواده ها شود ...
اگر قادر به این کار نیستید این ایده و فکر را به دیگران بگویید ...
شاید دیگران بتوانند به آن عمل کنند ...
اطمینان داشته باشید ارزش این کار از نذری دادن و عزاداری و روزه گرفتن کمتر نیست" ...
پی نوشت:
مدت ها پیش این متن رو خونده بودم ...
امروز اما - در اوج گرمای تابستان و روزه رمضان - دوباره خوندنش حلاوتی دیگه داشت ...
نویسنده اش کیه و ایده اش چقدر اجرا شده رو نمی دونم ...
اما در نوع خودش جالب توجه و تأمل هست ...
هر چند یکی دیگه می گفت: "فکر خوبیه ...
به شرطی که مغازه دارها از اون مشتریان دوباره پول نگیرن بابت بدهیاشون" ... !
"خدایا ...
رمضان ماهِ مهمانی توست ...
سفره ات هر روزِ سال پهن بوده،
ولی این روزها پذیرایی ها ویژه است ...
از خوانِ گسترده ات چشم و دلی سیر می خواهم ...
شکمِ سیر را هر روز قبل از رمضان مرحمت نموده ای" ...
با تشکر از:
"تنها کسی که قلبت را نخواهد شکست؛
همان کسی است که آن را ساخته ...
پس همیشه - فقط - به خدا تکیه کن" ... (+)
"چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ میلیارد و اون یکی دوازده هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ تومن ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ؛
و ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ ... !
سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ؛ یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ... !
ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ؛
ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ ...
ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ" ... !
قابل توجه شب امتحانی ها ...
از قدیم گفتند:
"هیچ وقت چیزی رو خوب نمی فهمی؛
مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی" ... (+)
راستی؛
ما رو هم در غمِ خودتون شریک بدونید! ... :))
"آدم های خوب،
به شما کمک می کنند ...
تا چیزهای مهمی را که گم کرده اید، پیدا کنید ...
لبخندتان، امیدتان و شجاعتتان" ... (+)
باز هم روز جانباز از راه رسید ...
و من شرم دارم از گرامیداشت این روز ...
جانبازی شیمیایی در خاطراتش می گفت:
"تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت. چون می گفت: باید ماشینش را ببرد کارواش. گرد و غبار لباس خاکی من را می خواست بشوید ... ! همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ... اما طول کشید ... زمان لازم بود ...
همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ... راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت. ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند. از حالم سوال کرد.
کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ... گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ... گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است. سکوت کرد ... به سرعت ضبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ... وارد اتوبان که شدیم ... حالم بدتر شد ... سرفه ها امانم را بریده بودند ...
ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش می شود ... و ... رفت ...
من تنها در شبی سرد ... کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر می کردم که: چرا؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند؟ معلمانش چه" ... !؟
پی نوشت:
منِ خبرنگار چه؟! ...
که فقط توی مناسبت ها یادشون می افتم! ... (+)
گرچه از گفتن و نوشتن ما هم چه سود وقتی اونایی که باید باکی ندارند از نادیده گرفتن این عزیزان ... ؟!
"یا مجیب من لا مجیب له" ... (+)