- ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۸
"سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی ...
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی ...
سخت است دلت را بتراشند و بخندی ...
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی ...
از درد دل شاعر عاشق بنویسی ...
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی ...
مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما ...
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی ...
سخت است بدانی و لب از لب نگشایی ...
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی ...
وقتی که قلم داد به من حضرت استاد ...
می گفت : خدا خواسته دلتنگ نباشی" ...
از: نغمه مستشار نظامی ...
"شاعری آمد به قصد ترک سیگارش حرم
عادتش را ترک کرد اما کبوتر باز شد" ...
"کبوتر وار می آیم به آب و دانه ای، دل خوش ...
عطش دیده، ترک خورده، به سقاخانه ای، دل خوش ...
دلم خورشید می خواهد، هوای گنبدت کرده ...
دوباره این دل تنگم، هوای مشهدت کرده" ...
* * *
پی نوشت:
یادش بخیر ...
پارسال چنین روزی؛ پُستِ زائر ...
"گوهر مخزن اسرار همان است که بود ...
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود ...
عاشقان زمره ارباب امانت باشند ...
لاجرم چشم گهربار همان است که بود ...
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح ...
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود ...
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید ...
همچنان در عمل معدن و کان است که بود ...
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب ...
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود ...
رنگ خون دل ما را که نهان می داری ...
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود ...
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند ...
سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود ...
حافظا باز نما قصه خونابه چشم ...
که بر این چشمه همان آب روان است که بود" ...
"باران که می بارد، تو می آیی ...
باران گُل باران نیلوفر ...
باران مهر و ماه و آیینه ...
باران شعر و شبنم و شبدر ...
باران که می بارد، تو در راهی ...
از دشت شب تا باغ بیداری" ... (+)
"هر که با ما می کند بیگانگی ...
معنی بیگانه می دانیم ما ...
نه فلک را گرد آن شمع طراز ...
جوشش پروانه می دانیم ما ...
از دو عالم گر چه بیرون رفته ایم ...
خویش را در خانه می دانیم ما ...
همچو صائب شهپر توفیق را ...
همت مردانه می دانیم ما ...
عقل را دیوانه می دانیم ما ...
عشق را فرزانه می دانیم ما ...
دست و تیغ عالم خونریز را ...
شیشه و پیمانه می دانیم ما ...
استقامت را درین وحشت سرا ...
لغزش مستانه می دانیم ما ...
در ریاض عشق، بخت سبز را ...
سبزه بیگانه می دانیم ما" ...
"دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم ...
وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم ...
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت ...
من مست چنانم که شنفتن نتوانم ...
شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه ...
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم ...
با پرتوِ ماه آیم و چون سایه دیوار ...
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم ...
دور از تو ، منِ سوخته در دامنِ شب ها ...
چون شمعِ سحر یک مژه خفتن نتوانم ...
فریاد ز بی مهری ات ای گُل که درین باغ ...
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم ...
ای چشمِ سخن گوی تو بشنو زِ نگاهم ...
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم" ... (+)
"دوای درد ما را یار داند ...
بلی احوال دل دلدار داند ...
زِ چشمش پرس احوال دل آری ...
غم بیمار را بیمار داند ...
و گر از چشم او خواهی زِ دل پرس ...
که حال مست را هشیار داند ...
دوای درد عاشق درد باشد ...
که مرد عشق درمان عار داند ...
طبیب عاشقان هم عشق باشد ...
که رنج خستگان غمخوار داند ...
نوای راز ما بلبل شناسد ...
که حال زار را هم زار داند ...
نه هر دل عشق را در خورد باشد ...
نه هر کس شیوه این کار داند ...
ز خود بگذشته ای چون فیض باید ...
که جز جانبازی اینجا عار داند" ... (+)
"هستم که می نویسم، بودن به جُز زبان نیست ...
هر کس نمی نویسد انگار در جهان نیست ...
من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد ...
من در میان اویم، اویی در این میان نیست ...
آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن ...
حرفی ست مانده در من، میسوزد و دهان نیست ...
لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید ...
بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست " ... (+)
جعفری آذرمانی ...